


|
مادر مهربان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد . پشت خط مادرش
بود . پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط
خواستم بگويم تولدت مبارك . پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح
خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز
تلفن با شمع نيمه سوخته يافت . . . ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
جاسوس جهنم
مؤمنی به اشتباه به جهنم فرستاده مي شود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنميان را هدايت مي كند و . . .
حال سخن مؤمنی كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان ایمانی زندگي كن
كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز
گرداند .
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت
و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد . عصر ان روز روزنامه نگار
به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است
که ان تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب
داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید
دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این
رمز موفقیت است . . . .
یکی از بستگان خدا
شب بود و هوا، سرد و برفی .
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جا به جا میکرد تا شاید
سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به
شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد .
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب
میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد .
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو
تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالیکه یک
جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را
به او داد . پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟!!
ـ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
چه كشكي، چه پشمي !
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخهاي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و
آن طرف ميبرد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزادهاي را ديد و گفت:
"اي امام زاده گلهام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم."
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و
خود را محكم گرفت..
گفت: "اي امام زاده خدا راضي نميشود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و
خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.. نصف گله را به تو ميدهم و نصفي
هم براي خودم..."
قدري پايينتر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
"اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري ميكني؟ آنها را خودم نگهداري
ميكنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو ميدهم."
وقتي كمي پايينتر آمد گفت:
"بالاخره چوپان هم كه بيمزد نميشود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان
دستمزد."
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده
انداخت و گفت:
"مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه
جريمه ندارد."
چاپ
ارسال به دوستان |