|
ماه تو كه ميرسد مشكي ديگر دلگير نيست
مناف يحييپور
ميخواستم به تو فكر كنم و درباره تو بنويسم. ميخواستم درباره تو و از
كارها و حرفهاي تو بخوانم و بعد، دريافت و حس خودم را روي كاغذ بياورم. ميخواستم
به تو چشم بدوزم و لبخند و بغض و اشكم را يك جا جاري كنم.
ميخواستم... ولي تو آن قدر بالا رفتهاي كه ديدم وقتي به تو فكر كنم، خودم
را با فاصلهاي كه از تو دارم ميسنجم و انگار باز هم خودم را ميبينم.
وقتي از تو ميخوانم، بيشتر راه پيش رويم روشن ميشود. و وقتي به تو نگاه
ميكنم، ميخواهم به خودم هويتي ببخشم.
به تو كه فكر ميكنم، ميبينم حضورت را و نشانههايت را خيلي جاها ميتوانم
دنبال كنم. انگار كسي مرتب نام تو را و نشانههاي تو را در زندگي و وجودم
كاشته است؛ نشانههايي كه ريشه بعضي از آنها پيش از تولدم، شكل گرفته و
جوانه زده است.
بدم نميآيد كه خودم را با نشانههاي تو ببينم؛ خودم را با نشانههاي تو
پيدا كنم؛ خودم را با مهر تو بشناسم و هر وقت خودم را مرور ميكنم، حضور تو
را حس كنم. خودم را مرور ميكنم. توي شهر كوچكي بزرگ شدهام كه در هر گوشه
و هر خانهاش، نام و نشاني از تو پيدا بود.
ماه تو كه ميرسيد، تقريباً همه خانههاي شهر، پرچم تو را بر سر در و بر
پشت بامهاي كاهگلي ميزدند. دو طرف كوچهها و خيابانها، پرچمهاي سياه و
سبز و سرخ تو در اهتزاز بود و هر كدام حرفي داشت انگار. يكي از عزاداري تو
خبر ميداد و آن يكي از راه و رسم و دين و آيين پدربزرگت و سومي هم از
آمادگي براي مبارزه با ستم.
ماه تو كه ميرسيد، تا 40 روز يا دو ماه، هر روز شهر، مردم دسته دسته نام
تو را زمزمه ميكردند. هر روزِ شهر، كوچهها و خيابانها شاهد قدمهاي دستههاي
عزاداران تو بودند كه از اين خانه به آن خانه و از اين مسجد به آن تكيه ميرفتند
تا همه جا نام تو برده شود؛ تا همه جا ذكر تو خوانده شود؛ تا مبادا هواي يك
خانه و يك كوچه از نبردن نام تو واز نبودن به ياد تو نفس تنگي بگيرد.
ماه تو كه ميرسيد، مشكي دلگير نبود. مشكي، رنگ محبوب كودكي و نوجواني ما
در ماه تو بود. اصلاً پيراهن مشكي ما، پيراهن ماه تو بود. نه دلمان ميآمد
آن پيراهن را به مناسبتي ديگر بپوشيم و نه در ماه تو آن را از تن در ميآورديم.
راست راستكي در آن روزها، مشكي رنگ هويت ما بود. اصلاً انگار با اين رنگ،
با يكديگر و با ديگراني كه ممكن بود نبينيمشان، حرف ميزديم. مشكي، زبان
حال ما بود.
***
حالا هم كه به دوروبرم نگاه ميكنم؛ ميبينم هنوز دوست دارم توي دستههاي
نوجوانها باشم يا توي دستههاي بزرگ، اين طرفتر، نزديك نوجوانها بمانم و
همراه آنها سينه بزنم و نذري بگيرم.
آن روزها، بزرگترها را خيلي نميديدم و حالا نميدانم دلم را در كدام بخش
از ماه تو جا بدهم كه از آنها خيلي جا بمانم و نه از اينها خيلي دور شوم.
نميدانم چرا، ولي هنوز وقت با دسته رفتن انگار نوجوان ميشوم، كودك
ميشوم. هنوز فكر ميكنم چه قدر ميتوانم به تو نزديك شوم؟ هنوز از خودم
ميپرسم آن قدر بزرگ شدهام كه آرزو كنم كاش با تو بودم؟
آن روزها، محرمهاي گرم تابستان تشنگي را به همه ما ميچشانيد و حالا گاهي
محرمهاي سرد و پرسوز زمستان، انگار شلاق سرد ستم را بر تن و جانمان
مينشاند.
آن روزها، شربت خنك تو بود كه كاممان را شيرين ميكرد و حالا چاي داغ توست
كه توي خيابان گرممان ميكند و در هر دو حال، چون هم آن شربت و هم اين چايي
مال توست، خجالت نميكشيم كه براي گرفتن و نوشيدنش بايستيم.
***
خجالت نميكشيم كه براي گرفتن غذا و چايي و شربت نذري تو بايستيم و بگيريم؛
ولي با خودم فكر ميكنم براي شنيدن صداي تو، براي شنيدن حرفهاي تو هم
خجالت نميكشيم بايستيم؟ اصلاً براي شنيدن و فهميدن صداي تو، براي ديدن
نگاه تو چه كار ميكنيم؟
نميدانم. ميدانم و نميدانم. ميدانم رازي و گوهري ويژه داري كه اين همه
سال، اين همه آدم را در جاهاي مختلف و سنهاي گوناگون، دسته دسته جمع
ميكني و دنبال خود ميكشي؛ رازي كه رنگ تو را ماندني كرده و گوهري كه با
آن، رنگ تو انگار رنگ خدا شده. و نميدانم. نميدانم چه قدر دارم دنبال تو
ميآيم؟ چه قدر صدايت را ميشنوم؟ چه قدر به حرفهايت گوش ميكنم؟ چه قدر
تور را و دوستانت را درست ميشناسم، فقط حر و حبيب و مسلم و عباس و اكبر
سال 60 هجري را نميگويم. هم آنها و هم حر و حبيب و عباس امروزت را. چه قدر
دشمنانت را ميشناسم، چه قدر ميتوانم عمرسعد و شمر و ابنزياد و يزيد
امروز را تشخيص بدهم؟
همين روزها راديو سخنراني حدود 40 سال پيش شهيد مطهري را پخش كرد. شهيد
مطهري از عمر سعدها و شمرها و ابنزيادهاي روز حرف ميزد. ميگفت به اين
فكر كنيم كه اگر امروز امام حسين (ع) در ميان ما بود، در برابر چه كساني
ميايستاد و با چه كساني مبارزه ميكرد؟ و چه كساني در برابر امام حسين (ع)
ميايستادند؟
***
ياد حرفهاي تو ميافتم. ياد حرفهايي كه درباره تو ميشنيديم و ميگفتيم.
ياد اين ميافتم كه گفتهاي آي مردم! نميبينيد كه حق كنار گذاشته شده و به
باطل عمل ميكنند؟ يا آن كه گفتهاي من براي ترويج خوبيها و بازداشتن از
بديها و زشتيها و زنده نگهداشتن آيين و سنت پيامبر خدا (ص) قيام كردهام
و...
فكر ميكنم كاش همچنان همان حس و حال و همان فكر و باور، در جانمان زنده
بماند و باز هم از ته دل بخوانيم كه:
«چه غم ما را؟
كه عاشقيم و مجازات عشق سنگين است
در آن شبي كه چراغ خموش خيمه تو ، گريز پايان را
مجال رفتن داد
به خيمهگاه تو مانديم، جرم ما اين است.»*
* از شاعر معاصر، ساعد باقري (نجواي جنون)
چاپ
ارسال به دوستان |