شماره 27 دی 1388




 


ديوانه كه ديوانه ببيند، خوشش آيد
زكرياي رازي دانشمند بزرگ ايراني با تعدادي از شاگردان خويش به سوي مكتب درس مي‌رفتند؛ تا تدريس و آموختن علم را تجربه كنند.
آنها در يكي از كوچه‌هاي شهر به شخصي كه ديوانه‌اي كه در كنار كوچه نشسته بودند، برخوردند.
شخص ديوانه كه تعدادي از كودكان او را حلقه كرده بودند، با ديدن زكريا و يارانش از جا برخاست و با عبور از حلقه‌ي شاگردان زكريا خود را به او رساند. بعد، در ميان چشمان حيرت‌زده شاگردان، در مقابل زكريا ايستاد و چشم در چشم او دوخت و بي‌آن كه چيزي بگويد، لبخندي را تحميل زكريا كرد.
ديوانه، دقيقه‌اي كه اين گونه باقي ماند، راه خود را پيش گرفت و به جاي اوّليه‌اش برگشت.
با ديدن اين صحنه ، زكريا آه سردي از دل كشيد و دست بر سر خود گذاشت. تمامي وجودش، گويي آتش گرفته بود و دنيا را پيش چشم تيره و تار مي‌ديد؛ احساس عجيب و نا آشنايي به او دست داده بود. قلبش به شدت بيشتري شروع به زدن كرد. پاهايش به طوري سست شدند، كه ديگر نمي‌توانست گام از گام بردارد.
بعد از چند لحظه، هنگامي كه توانست بر خودش مسلط شود، رو به شاگردان كرد و گفت:
ـ امروز، درس تعطيل است. هر كدام به خانه‌ي خود برويد. من نيز به خانه‌ام باز مي‌گردم.
زكريا اين بگفت و با افكار مشوش راه خانه را در پيش گرفت.
شاگردان زكريا، با شنيدن اين سخن و ديدن حالت استادشان، با تعجب به هم چشم دوختند. در ميان آنها يكي به سخن در آمد و گفت:
ـ به نظر مي‌رسد كه حالِ استاد دگرگون شده است؛ پس بهتر آن است كه به دنبال او برويم؛ تا از چگونگي حال ايشان مطلع شويم.
با شنيدن اين جمله، شاگردان به راه افتادند و به سوي خانه زكريا حركت كردند.
زكريا به خانه رسيد و بي‌درنگ دستور داد، تا غذاي مخصوصي را برايش حاضر كنند.
چند دقيقه نگذشته بود كه شاگردان او نيز به خانه استاد آمدند و به اتاق مخصوص او رفتند.
وقتي شاگردان زكريا خبردار شدند كه استادشان دستور تهيه آن غذاي مخصوص را داده است، چند لحظه‌اي آرام و ساكت بر چهره‌ي استادشان خيره شدند.
در اين ميان پنجره‌ي گفت‌وگوي او و شاگردانش خود به خود باز شد:
ـ چه شده استاد؟ چرا سخن نمي‌گوييد و ما را از حال خود آگاه نمي‌كنيد؟!
ـ چرا دستور داديد تا آن غذاي مخصوص را براي شما آماده كنند؟
ـ چه شد كه رفتن به كلاس درس را رها كرديد و به خانه بازگشتيد؟
زكريا با چهره‌اي در هم كشيده و ناراحت، گفت:
ـ شما ديديد، هنگامي كه در راه رفتن به مكتب بوديم، ديوانه‌اي كه كنار كوچه نشسته بود، چگونه از ميانه همه‌ي شما، خودش را به من رساند و بر من خنديد. او از ميان همه‌ي شما من را شبيه خودش دانست. چرا كه اگر او مرا همانند خود نمي‌دانست، هرگز به روي من لبخند نمي‌زد.
زكريا لحظه‌اي سكوت كرد و به صورت تك‌تك شاگردانش نگاه كرد: آنها سر به زير انداخته و در تفكر بودند.
زكريا بعد از اين كه نفسي تازه كرد، ادامه داد:
ـ غذاي مخصوصي كه دستور تهيه‌ي آن را داده‌ام، براي رفع جنون و ديوانگي است. بيم دارم كه جنون به سراغم آمده باشد؛ براي همين است كه مي‌خواهم با خوردن آن غذا، خيال خود را آسوده كنم.

 

 چاپ            ارسال به دوستان


 فهرست نشريه نسيم نوجوان شماره 27 دی 1388