شماره 27 دی 1388



 



زمستان برای این چهار نفر ...

روزی چهار نوجوان ، درست هم قد و هم سن شما ، با آغاز اولین روز زمستان ، چنین نوشتند :

برای من زمستان یعنی شب ...
در جایی که من زندگی می کنم یک زمستان شش ماهه آغاز می شود و ما تقریبا خورشید را خیلی کم می بینیم . روزها شبیه غروب است کم رنگ و بی جان والبته سرد . ما زمستان سرد و عجیبی داریم . بیشتر مردم در این منطقه در این شش ماه از اینجا می روند ولی من در سرمای عجیب و سرد طولانی زمستان همینجا می مانم . من با طبیعت دوستم و می گذارم قدرتمندانه در زندگی من بیاید و برود. زمستان به من قدرت خودش را می دهد . گاهی فکر می کنم از کره دیگری به زمین نگاه می کنم . باورتان می شود که من عاشق همین زمستان و سرما هستم.
*
زمستان برای من بهشت است . وقتی فصل زمستان می رسد آغاز شادی همه ماست . هوا معتدل و خوب و دلچسب می شود . زمستان برای ما اینجا همان بهار است چون تابستان گرم و خسته کننده ای داریم . همه مردم از سراسر دنیا به اینجا می ایند و با شادی روزگار می گذرانند ، تفریح می کنند و بعد به کشورهای سرد خودشان برمی گردند . من عاشق این فصلم . فصلی که بدن من خوب و قشنگ زندگی می کند . فصلی که ما فروش خوب داریم و مسافران زیادی می بینیم .من زمستان به شکل برف و یخ را هنوز ندیده ام ولی عکسهای آن را که می بینم گویی به یک معمای عجیب نگاه می کنم .
*
زمستان برای من زیباست . زمستان برای من سفید شدن برگهای درختان سرو و کاج زیر برف و زیبا شدن درختها و شمشادهای لخت و بی برگ است . من منتظرم برف که بیاید ادم برفی درست کنم و با دوستانم در زیبایی برف بدویم . برف به ما آرامش می دهد و من قدر آن را می دانم همانطور که قدر تابستان و بهار و پاییز را می دانم . در زمستان ما هم باد است و هم برف و هم گاهی باران و هم روزهای افتابی . زمستان را با های و هوی بخار در صبح سردش دوست دارم، در غذاهای گرم دست پخت مادر ، از لباسهای زمستانی کلفتم که خیلی خوش رنگ و زیبا هستند و از در اوردن دستکشم با دندانهایم وقتی که برای آمدن به خانه عجله دارم ...

زمستان برای من جالب است چون وقتی به برادرم که در کشوری دیگر در نیمکره شمالی زندگی می کند نامه می نویسم او می گوید که اینجا الان وسط تابستان است و برایم عکسهای تابستانی می فرستد . هر طور که ما هستیم او برعکس آن و در هر فصلی که هستیم او در فصل دیگری زندگی می کند . جالب نیست ؟ او اگر دوست داشته باشد می تواند وسط تابستان به خانه بیاید و دو بار در سال زمستان را ببیند و دو بهار و دو تابستان . او می تواند چنین کاری کند چون می تواند بلیط هواپیمایش را تهیه کند ، اما نمی کند اما من روزی چنین خواهم کرد و روزی از راه می رسد که دو زمستان را ببینم . این بزرگترین ارزوی من است .


 

 چاپ            ارسال به دوستان


 فهرست نشريه نسيم نوجوان شماره 27 دی 1388