|
در كوچهي دعا
داود لطفالله
كسي بوي گل در دلم ريخت
و يك برگ سبز
به پاييز روح من آويخت
كسي مثل يك پنجره
به رويم گشود
طلوعي پر از منظره
به من داد بال تماشا
مرا برد تا مرز زيبايي لحظهها
به رويا
به نزديكي كوچههاي دعا
به لمس خدا
كسي خنده را
گره زد به لبهاي من
و مهتاب را وصله كرد
به تاريكي سرد شبهاي من
كسي گريه شد
مرا شستوشو داد با اشك و آه
شدم قلب يك كودك نوبهار
شدم بيگناه
*
كسي با نفسهاي پروانه شعر گفت
و لاي كتاب دلم جا گذاشت
كسي آمد از فصلهاي قديم
مرا پس گرفت
و برد اول صبح فردا گذاشت
كسي عشق در من چكاند
كه من نذر دلها كنم
اذان خواند، اذان اميد
كه من روزه غصه را وا كنم
چاپ
ارسال به دوستان |