|
فرشته انقلاب
شما داستان فرشته انقلاب را شنيدهايد؟ فرشته كوچك انقلاب، نقرهاي و
مهربان بود؛ با بالهايي بسيار بزرگ. اندازه بالهاي هواپيما. همان
هواپيمايي كه امام خمینی را به ايران آورد. فرشته روي بالهاي هواپيما
نشسته بود و استراحت ميكرد. ميتوانست خودش پرواز كند، اما ترجيح ميداد
روي بالهاي بزرگ هواپيما بنشيند و از پشت پنجره گاهي سرك بكشد و امام را
تماشا كند. قلب فرشته وقتي كه ميديد امام دارد به هدفش ميرسد، تندتر ميزد.
براي همين وقتي هواپيما روي زمين نشست، فرشته تا مدتي نتوانست از هواپيما
پايين بيايد. نشسته بود همان جا تا ضربان قلبش پايين بيايد تا نفسي تازه
كند. آخر خيلي هيجان زده بود. و وقتي فرشتهها هيجان زده ميشوند، اتفاقهاي
عجيبي برايشان ميافتد. مثلاً بالهايشان شروع ميكند به لرزيدن يا
ناخودآگاه ترانهاي از قلبشان بيرون ميزند. آن روز هم همين طور بود. ترانهاي
از قلب فرشته متولد شد كه همه آن را شنيدند.
هوا دلپذير شد گل از خاك بردميد/ پرستو به بازگشت زد نغمه اميد/ به جوش
آمده ست خون درون رگ گياه/ بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه/ به دوستان، به
خويشان، به ياران آشنا/ به مردان تيز خشم كه پيكار ميكنند/ به آنان كه با
قلم تباهي درد را/ به چشم جهانيان/ پديدار ميكنند/ بهاران خجسته باد
*
فرشته كه آمد پايين، يك عالمه آدم ديد كه همه يك جا جمع شده بودند. شاد
بودند و شعار ميدادند. فرشته اما تحمل اين همه هيجان را نداشت. بايد ميرفت
يك گوشه در آرامش دراز ميكشيد و به سفر دوست داشتنياش فكر ميكرد. جاي
سوزن انداختن نبود. همه جا پر از آدم بود. فرشته ميترسيد توي آن همه
شادماني غرق شود و نفسش ببرد. دنبال يك جاي گرم و آرام ميگشت، جايي كه كمي
آفتاب و كمي سايه باشد. جايي پر از جنگل و پر از دريا. جايي كه عطر اسفند و
خدا و ابر بيايد. جايي كه شكفتني باشد. گفتني باشد. شنفتني باشد. جايي امن
و ساده. جايي كه بتواند سجادهاش را پهن كند و دو ركعت با خدا حرف بزند.
جايي كه تا هر وقت دلش ميخواهد سرش روي سجده باشد. تا هر وقت كه دلش ميخواهد
به آسمان خيره شود. تا هر وقت كه دلش ميخواهد با ترانههايش خداوند را صدا
بزند. دلش جايي ميخواست كه خواستني باشد، مثل شمال؛ مثل شاه عبدالعظيم؛
مثل مسجد پيامبر؛ مثل لابهلاي ورقهاي قرآن؛ مثل ضريح امامزاده صالح؛ جايي
كه نه خيلي دور باشد نه خيلي نزديك. نه خيلي آرام، نه خيلي شلوغ. جايي كه
اگر آدمها نباشند، حداقل بچهها باشند. اگر بچهها نباشند، فرشتهها باشند.
اگر فرشتهها نباشند، نورها باشند. اگر نورها نباشند، رنگها باشند. ترانهها
باشند. لحظههاي محبتآميز باشند. لبخندها باشند. موسيقي آب باشد. صداي دشت
باشد. حالت كوه باشد. چيزي از جنس زندگي كردن باشد. چيزي از جنس خوب زندگي
كردن باشد. اين طورها بود كه فرشته تصميم گرفت توي آن همه شلوغي، برود و
براي هميشه توي قلب امام زندگي كند.
*
توي قلب امام پر از آرامش بود. در حالي كه آن بيرون اين همه شلوغي بود.
فرشته فكر كرد چه جور قلبي ميتواند توي اين همه هيجان، توي اين همه شلوغي،
در اوج پيروزي، در هياهوي اين همه آدم كه با چشمهايشان ميگويند دوستت
دارم، در اين هيجان عجيب و بزرگ انساني آرام باشد؟ جنس اين قلب از چيست؟
*
«آگاه باش كه دلها به ياد خدا آرام ميگيرد.» كافي است وقتي كه ترسيدهاي،
اسمش را بگويي. وقتي كه خواب بدي ديدهاي، صدايش كني. وقتي كه زيادي شادي،
به فكرش باشي. وقتي كه زيادي غمگيني، حواست را به او جمع كني. و وقتي هيجان
زدهاي او را زمزمه كني... وقتي كه يك عالمه هيجان زدهاي بايد او را زمزمه
كني.
وقتي هم كه ميخواهي تصميم مهمي بگيري، همين طور. كاري كه آن قلب ميكرد.
قلبي كه فرشته انقلاب در آن خوابيده بود. آن قلب يك زمزمه داشت. يك زمزمه
آسماني كه هميشه آن را ميخواند. براي همين هم با بقيه قلبها فرق داشت.
چون توانسته بود زمزمهاش را پيدا كند. قلبهاي ديگر زود به هيجان ميآيند
و زود پژمرده ميشوند. قلبهاي ديگر يا خيلي تنهايي ميكنند و يا زيادي دور
و برشان را شلوغ ميكنند. قلبهاي ديگر خيلي خسته ميشوند. گاهي سرحالند و
ميگويند و ميخندند و سركيفند. گاهي هم عصبانياند و كارشان گره خورده و
اخمو و ناتوانند.
اما اين قلب، قلب ديگري است. قلبي كه خدا را تمرين كرده است. با خداوند
آشناست و او را ميبيند. قلبي كه معني آن جمله را كه با ياد خدا قلبها
آرام ميگيرد، با همه تار و پودش درك كرده است. قلب امام، قلبي است كه يك
فرشته ميتواند به خودش بگويد آنجا ميتواند خانه من باشد. بروم و آنجا
بمانم!
براي همين هم اين قلب، در سختترين لحظههايي كه برايش پيش آمد، نلرزيد. و
در شادترين اتفاقهايي كه برايش پيش آمد آرام و مطمئن ماند. و حتي وقتي كه
داشت از پيش ما ميرفت، بسيار سبك و آفتابي و مقاوم بود. مثل قبل. مثل وقتي
كه آمد. مثل تمام روزهايي كه فرشته انقلاب در سايه آرامشش خوابيده بود.
ليلي شيرازي
چاپ
ارسال به دوستان |