|
حکایت ضرب المثل ها
خروس بيمحل
مصطفی رحماندوست
روزي بود، روزگاري بود. در آن روزگار كيومرث پادشاه کشور ايران بود. كيومرث
لشكر زيادي آماده كرده بود كه به جنگ با دشمنانش برود. او و لشكريانش بعد
از آن كه راه زيادي رفتند، يك جا اردو زدند تا استراحتي بكنند و غذايي
بخورند و فردا به راه خود ادامه دهند. وقتي كه سربازان بار و بنه و اسحله و
مهمات خود را زمين گذاشتند، كيومرث راه افتاد تا كمي قدم بزند. هنوز چند
قدمي جلو نرفته بود كه متوجه شد ماري به لانهي مرغ و خروسها نزديك ميشود.
صداي قدقدقداي مرغ بلند شد و خروس براي دفاع از مرغش داد و فرياد راه
انداخت و به مار حمله كرد. كيومرث شمشيرش را در آورد تا مار را بكشد اما با
خود گفت: «بگذار ببينم اين آقا خروسه چه طوري از همسرش دفاع ميكند.»
مرغ از ترس گوشهاي كز كرده بود و قدرت حركت نداشت اما خروس به چپ و راست
ميرفت و دست از سر مار بر نميداشت. با هر حركتي، نوكي هم به سر مار ميزد.
خروس آن قدر پيچ و تاب خورد و به سر مار نوك زد كه مار پشيمان شد و از همان
راهي كه آمده بود، برگشت.
بعد از اين كه مار شكست خورد و خروس پيروز شد، خروس مثل يك سردار پيروز، از
يك بلندي بالا رفت و قوقوليقوقو، كرد. كيومرث از اين كار خروس خوشش آمد.
دستور داد مرغ و خروس را بگيرند و با لشكريانش همراه كنند. پشت يكي از فيلهاي
جنگي لانهي گرم و نرم و زيبايي براي مرغ و خروس درست كردند. هر روز به
دستور كيومرث آب و دانهي فراواني براي مرغ و خروس ميبردند. خروس بيخبر
از هر اتفاقي، صبح از خواب بلند ميشد و قوقوليقوقو ميكرد. كيومرث قوقوليقوي
خروس را به فال نيك ميگرفت و منتظر بود كه در جنگ با دشمانش پيروز شود.
جنگ كيومرث زياد طول نكشيد. دشمن حاضر به جنگ نشد و كيومرث به قصر و دربار
خودش برگشت. وقتي مرغ و خروس به قصر رسيدند. وضعشان بهتر شد. لانهاي بزرگتر
برايشان آماده شد و محل وسيعتري براي گردش و خوردن آب و دانه داشتند. همهي
درباريان صداي خروس را نشانهي خوششانسي ميدانستند و صبحها با صداي خروس
از خواب بيدار ميشدند، اما يك شب، اتفاق ديگري ا فتاد.
آن شب هوا ابري و تاريك بود. دير وقت شده بود. همه يا تازه خوابيده بودند و
يا داشتند آماده ميشدند كه به رختخواب بروند. ناگهان صداي خروس در قصر
پيچيد. سكوت شبانه باعث شد كه صداي قوقوليقوقو بهتر و بيشتر به گوش
درباريان برسد. همه تعجب كرده بودند. هيچ كس از خروسي كه هميشه صبحها
صدايش شنيده ميشد، انتظار نداشت كه شب قوقوليقوقو كند.
صداي خروس كه افتاد، صداي فرياد و ناله از قصر بلند شد. همه به طرف قصر
كيومرث رفتند و فهميدند كه كيومرث مرده است. از آن به بعد در ميان درباريان
اختلاف افتاد. يكي ميگفت: «صداي خروس شانس ميآورد، بايد از او نگهداري
كنيم. مگر نديديد كه در جنگ صداي خروس براي كيومرث نشانهي پيروزي و
شادماني بود.»
يكي هم ميگفت: «صداي خروس، بدشانسي ميآورد. مگر نديديد كه هنگام مرگ
كيومرث قوقوليقوقو كرد.»
خروس بيچاره بيخبر از اين تهمتهايي كه به او زده ميشد، مشغول خوردن و
خوابيدن بود. عاقبت، پيرمردي به داد خروس رسيد و گفت: «خروس هميشه صبح زود
قوقوليقوقو ميكند. صداي او نشانهي آغاز روز و كار و تلاش است و اين
نشانهي بسيار خوبي است اما ممكن است خروس در وقت نامناسبي قوقوليقوقو
كند؛ شايد اين نشانهي خوبي نباشد.»
از آن به بعد به خروسي كه شب و نصف شب قوقوليقوقو كند، خروس بيمحل
ميگويند و به كسي هم كه نداند در چه زماني چه كاري را بايد انجام بدهد،
ميگويند خروس بيمحل شده، كارهايش را در زماني كه مناسب نيست، انجام
ميدهد.
چاپ
ارسال به دوستان |