شماره 28 بهمن 1388



 


پيرمرد و زرگر
داستانی از مثنوی معنوی – مولوی

روزي پيرمرد لرزان پيش زرگری( طلافروش) آمد و گفت: ترازويي مي‌خواهم تا با آن زري ( طلا)را وزن كنم.
زرگر گفت: اي مرد، من غربال ندارم.
یرمرد سخنش را دوباره تکرار کرد : اما من گفتم ترازویی می خواهم تا زر خود را با آن وزن کنم .
زرگر گفت: من كه جارو ندارم.
پيرمرد با عصبانيت گفت:‌ مگر تو نمی شنوی یا خودت را به نشنیدن می زنی ؟ من از تو ترازو خواستم.
زرگر گفت: من ناشنوا نیستم . سخنت را شنيدم. اما تا تو بخواهي با اين دست لرزان زرهايت را وزن كني آ طلاها حتما از دستت مي‌افتد و پخش زمين مي‌شود. پس به ناچار دنبال جارو مي‌گردي تا زر خود را در ميان گرد و خاك جمع كني و چون آن را جمع كردي، غربال مي‌خواهي تا آن را از خاك جدا كني.
نويده گوگاني
 

 چاپ            ارسال به دوستان


 فهرست نشريه نسيم نوجوان شماره 28 بهمن 1388