|
پيرمرد و زرگر
داستانی از مثنوی معنوی – مولوی
روزي پيرمرد لرزان پيش زرگری( طلافروش) آمد و گفت: ترازويي ميخواهم تا با
آن زري ( طلا)را وزن كنم.
زرگر گفت: اي مرد، من غربال ندارم.
یرمرد سخنش را دوباره تکرار کرد : اما من گفتم ترازویی می خواهم تا زر خود
را با آن وزن کنم .
زرگر گفت: من كه جارو ندارم.
پيرمرد با عصبانيت گفت: مگر تو نمی شنوی یا خودت را به نشنیدن می زنی ؟ من
از تو ترازو خواستم.
زرگر گفت: من ناشنوا نیستم . سخنت را شنيدم. اما تا تو بخواهي با اين دست
لرزان زرهايت را وزن كني آ طلاها حتما از دستت ميافتد و پخش زمين ميشود.
پس به ناچار دنبال جارو ميگردي تا زر خود را در ميان گرد و خاك جمع كني و
چون آن را جمع كردي، غربال ميخواهي تا آن را از خاك جدا كني.
نويده گوگاني
چاپ
ارسال به دوستان |